تبليغاتX
زمانی را که می خندیم غنیمت شماریم.


زمانی را که می خندیم غنیمت شماریم.

خنده یک نعمت بسیار بزرگ است قدرش را بدانید و الکی خرجش نکنید.

امروز یک نامه ای سیاسی داریم که اگر در سر موقع خود منتشر می شد خیلی از اتفاق ها نمی افتاد ولی متاسفانه بعد از18 سال منتشر شده.قضیه این نامه از این قرار است: (این مطلب را حتما بخوانید)

 

 

چرا نامه امام (ره) پس از18سال منتشرشد؟

محمدحسین روزی طلب - خبرگزاري البرز

1. چندي پيش از علی شمخانی فرمانده وقت نیروی زمینی سپاه در زمان پذیرش قطع‌نامه درباره نقش نخبگان در پذیرش قطع‌نامه، پرسیدم.
جواب داد منظورت از نخبگان چیست؟ گفتم: فرماندهان نظامی، روحانیون و سیاسیون چپ و راست. شمخانی گفت: من همان زمان سخنرانی‌ای کردم که در آن جا گفتم، امام می‌گوید: جنگ جنگ تا رفع فتنه از عالم. رزمندگان می‌گویند: جنگ جنگ تا پیروزی ولی سیاسیون و فرماندهان می‌گفتند: جنگ جنگ تا یک پیروزی! شمخانی این را هم گفت که بهترین شخص برای بیان حقایق قطع‌نامه «آقا محسن» است. آخر مصاحبه پرسیدم: آقای شمخانی آیا واقعا شما با فرماندهان سپاه قرار گذاشته‌اید که درباره پذیرش قطع‌نامه حرفی نزنید که شمخانی خنده‌ای کرد و با صراحت گفت: بله ما قسم خوردیم درباره قطعنامه چیزی نگوییم چون مایه اختلافات عظیم می‌شود.

2. حضرت امام خمینی (قدس سره الشريف) در نامه 25 تیرماه 67 می‌نویسند:
«مسوولين سياسي مي‌گويند از آنجا كه مردم فهميده‌اند پيروزي سريعي به دست نمي‌آيد شوق رفتن به جبهه در آن‌ها كم شده ‌است. شما عزيزان از هر كس بهتر مي‌دانيد كه اين تصميم براي من چون زهر كشنده است ولي راضي به رضاي خداوند متعال هستيم و براي صيانت از دين او و حفاظت از جمهوري اسلامي اگر آبرويي داشته باشم ، خرج مي‌كنم.» به نظر می‌رسد، آن چه امام را راضی به پذیرش قطع نامه 598 کرد نه کمبود تجهیزات و ادوات نظامی که اصرار برخی سیاسیون بر کمبود نیروی انسانی در جبهه‌ها بوده است. این مسؤولین سیاسی، همان تیم شورای عالی تبلیغات جنگ به ریاست آقای سیدمحمد خاتمی بوده‌اند که در نامه‌ای به امام اعلام کرده بودند که دیگر تبلیغات آن‌ها نمی‌تواند مردم را باری دفاع از کشور منسجم کند و در واقع مردم دیگر به جبهه‌ها نمی‌روند و چه زود این ادعا باطل شد! هفته بعد از پذیرش قطع‌نامه با پیشروی دشمن بعثی از جنوب و منافقین از غرب امام حکم جهاد داد و در کمتر از ۲۴ ساعت تمام خطوط دفاعی مملو از رزمندگان شد. بسیاری از رزمندگان هنوز به یاد دارند، آن روز امام چه گفت: «امروز تمام اسلام در برابر تمام کفر قرار گرفته است.» و چند روز بعد از رهبر کبیر انقلاب نقل می‌کنند که؛ اگر می‌دانستم این قدر نیروی رزمنده در جبهه‌ها داریم و این قدر مردم اشتیاق به دفاع دارند، هرگز قطع‌نامه را نمی‌پذیرفتم! این نشان‌دهندة آن است که در نگاه بنیانگذار انقلاب اسلامی نیروی انسانی مهمتر از ادوات و تجهیزات جنگی بوده است.

. چرا جام زهر؟
گفتم: شاید برای این بوده که رهبر انقلاب از حرفش برگشته و این کار برای رهبری که تا دیروز شعار جنگ جنگ تا رفع فتنه از عالم می‌داد، ناراحت‌کننده باشد. گفت: نه امام حتی ذره خودخواهی و هوای نفس در وجودش نبود. وقتی از امام در هواپیمای پاریس به تهران پرسیدند چه احساسی دارید که انقلاب پیروز شده؟ گفت: هیچی ! این نشان می‌دهد که پیروزی یا عدم پیروزی انقلاب از نظر روحی تفاوتی برای امام نداشت. چون او هیچ چیزی برای خود نمی خواست. اما زمانی که قطعنامه را پذیرفت، فرمود: من جام زهر نوشیده‌ام. امام در اواخر عمر حتی از فلسفه که هیچ از عرفان هم عبور کرده بود. شعرهای امام در آن زمان را ببین حتی عرفا را هم نادیده می‌گیرد و می‌گوید همه آن‌ها خاک پای یک بسیجی هم نمی‌شوند. در واقع امام می‌دید در سایه سختی‌ها و البته معنویت جنگ تحمیلی جوانی ۱۴ - -۵ ساله می‌توانند از لحاظ مراتب عرفانی یک شبه راه صد ساله را رود! در واقع آن فیضی که امام خود در طی ۸۷ سال عمر پرنور کسب کرده بود را یک بسیجی ۲۰ ساله با لبخندهای آرامش بخشش می‌توانست یک شبه به دست بیاورد. امام به این لحاظ گفت جام زهر را نوشیدم که می‌دید با پذیرش قطع‌نامه باب رحمت الهی بسته می‌دید!

. نظریه پایان‌نامه علوم سیاسی دوستی این بود که؛
در سال پایانی جنگ امام می‌خواست جهاد را تا رفع فتنه از عالم ادامه دهد و اتمام زودهنگام آن را ناقص ماندن پروژه انقلاب جهانی اسلامی می‌دانست. مردم هم بالقوه و نه بالفعل آماده بودند و اگر ساماندهی درستی می‌شدند قطعاً جنگ را به نفع ایران خاتمه می‌دادند اما در این میان نخبگان سیاسی (شامل برخی فرماندهان سپاه، سیاسیون چپ و راست و گروهی از روحانیون) از جنگ خسته شدند و نمی‌خواستند، نه این که نمی‌توانستند، مردم را ساماندهی کنند. دلیل خلوت شدن جبهه‌ها هم اختلافات شدید جناحی در پایتخت و اثرات منفی آن در جبهه‌ها بوده به اضافه این که برخی روحانیون رسما جنگ را تحریم کرده بودند و شهدای جنگ را مرده می‌دانستند و حکم به وجوب غسل و کفن برای آن‌ها کرده بودند! بنابراین بر اساس روایت «لولا حضور الحاضر...» تکلیف جهاد از امام برداشته شد و آن پیر فرزانه قطع‌نامه 598 را پذیرفت.

5. اما چرا این نامه پس از 18 سال منتشر شده است؟
شاید در نگاه اول بگوییم رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام برای پایان دادن به مناظره مصاحبه‌ای! خود با فرمانده وقت سپاه اقدام به انتشار این نامه نموده است اما در واقع در شرایط کنونی سیاست کشور و با توجه به فشار کشورهای غربی به ایران، به نظر می‌رسد انتشار اين نامه نسبت مستقيمي با مسائل جاري كشور دارد. از سال گذشته كه دكتر احمدي‌نژاد استراتژي تعليق و تسليم در پرونده هسته‌اي را كنار گذاشت و دفاع قاطع از حق مسلم ايران در استفاده صلح‌آميز از انرژي هسته‌‌اي را در دستور كار قرار داد، برخي از مقامات بلندپايه سابق به طور مداوم عليه سياست‌هاي جديد هسته‌اي موضع‌گيري مي‌كنند و سعي دارند تا قاطعيت دكتر احمدي‌نژاد در پرونده هسته‌اي را به حساب جنگ‌طلبي و بي‌تدبيري و مسائلي از اين قبيل بگذارند. در حقيقت، مسؤولان سابق پرونده هسته‌ای، پيروزي استراتژي مقاومت معقول احمدي‌نژاد در پرونده هسته‌اي را شكستي سنگين و حيثيتي براي خود قلمداد مي‌كنند و لذا به انحاء مختلف سعي مي‌كنند تا اين استراتژي را زير سؤال برده، ناكارآمد جلوه داده و حتي اگر از دست برآمد در راه اجراي آن سنگ‌اندازي نمایند! چندی پیش و در زماني كه پرونده هسته‌اي ايران در مرحله حساسي قرار داشت و به دليل رفع تعليق، فشارهاي سنگيني بر روي ايران وارد مي‌شد، حسن روحاني محرمانه‌‌ترين اسناد جمهوري اسلامي ايران در باره پرونده هسته‌اي را در قالب كتابي منتشر كرد تا اين ادعاي غربي‌ها را كه ايران درباره مسائل هسته‌اي‌اش به جهان دروغ می‌گوید، مستندسازی كند! برخی دیگر هم طي ماه‌هاي اخیر به انحاء مختلف سعي نموده تا به نوعي سياست‌هاي هسته‌اي دولت جديد را تحت‌الشعاع اقدامات و مواضع خود كند. هم ايشان بارها به صورت تلويحي سياست‌ها و مواضع هسته‌اي دولت احمدي‌نژاد را در برخي تريبون‌هاي مقدس زير سؤال برده و اقدام به وحشت‌آفريني عمومي كرده‌اند. به نظر مي‌رسد اقدام دفتر رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام در انتشار نامه محرمانه امام (قدس سره الشريف) پيرامون آتش‌بس با عراق، يك معناي واضح دارد و آن ايجاد نسبت ميان شرايط كنوني كشور و ماجراي هسته‌اي با شرايط ماه‌هاي آخر جنگ تحميلي است كه منجر به پذيرش آتش بس از سوي امام (قدس سره الشريف) شد. آن‌ها تلویحا مي‌خواهد بگويد كه مقاومت در برابر آمريكا و غرب در پرونده هسته‌اي، نياز به امكانات زيادي دارد كه ما از اين امكانات برخوردار نيستيم و در نتيجه بايد همان‌گونه كه در تابستان 67 امام (قدس سره الشريف) آتش‌بس را پذيرفت، در مقطع كنوني هم دولت تعليق هسته‌اي را بپذيرد. اما به گمانم، منتشر‌کنندگان نامه در اين تلقين رواني بسياري مسائل را در نظر نگرفته است. شرايط كنوني ما با زمان پايان جنگ بسيار متفاوت است. چه به لحاظ امكانات نظامي و اقتصادي، چه موقعيت بين‌المللي و چه شرايط سياسي داخلي. عمده‌ترين تفاوت اين است كه به جاي افرادی که تمايل چنداني به مقاومت نداشتند، اكنون دكتر احمدي‌نژاد در راس امور سياسي و اقتصادي كشور است. فردي كه مقاومت معقول را به عنوان گزينه‌اي استراتژيك همواره مد نظر دارد و هیچ واهمه‌ای از تهدیدات پوچ و توخالی آمریکایی‌ها به دل راه نمی‌دهد. گرفتار وزر و وبال دنیوی و آلاف و الوف مادی و سرمایه‌های هنگفت نیست که به خاطر از دست‌دادن آن‌ها بترسد. به جاي بهزاد نبوي و سيد محمد خاتمي (مسؤولان تداركات اقتصادي و تبليغاتي مقطع پايان جنگ) هم كسان ديگري عهده‌دار امورند كه مبناي فكري آن‌ها هراس و انفعال در برابر غرب نيست بلكه واقعا" به ديدگاه انقلابي امام (قدس سره الشريف) از بن دندان اعتقاد دارند. این تفاوت‌ها خیلی مهم است!

. و قطعا احمدی نژاد خود را مخاطب اين کلام امام خواهد دانست:
«خداوندا تو خود شاهدي كه ما لحظه‌اي با آمريكا و شوروي و تمامي قدرت‌هاي جهان سر سازش نداريم و سازش با ابرقدرت‌ها و قدرت‌ها را پشت كردن به اصول اسلامي خود مي‌دانيم. خداوندا در جهان شرك و كفر و نفاق، در جهان پول و قدرت و حيله و دورويي، ما غريبيم، تو خود ياريمان كن. خداوندا در هميشه تاريخ وقتي انبياء و اولياء و علما تصميم گرفته‌اند مصلح جامعه گردند و علم و عمل را درهم آميزند و جامعه‌اي دور از فساد و تباهي تشكيل دهند با مخالفت‌هاي ابوجهل‌ها و ابوسفيان‌هاي زمان خود مواجه شده‌اند. خداوندا، ما فرزندان اسلام و انقلابمان را براي رضاي تو قرباني كرديم، غير از تو هيچ‌كس را نداريم، ما را براي اجراي فرامين و قوانين خود ياري فرما. خداوندا از تو مي‌خواهم تا هرچه زودتر شهادت را نصيبم فرمايي.»

 

 

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 13:59 توسط مهدی تنها| |

ساقيا بده جامي زان شراب روحاني
تا دمي برآسايم زين حجاب ظلماني (شیخ بهایی)

ساقیا بنه دامی در مسیرجانانی


تا مچ طرف گیری وقت بوس ِ پنهانی


چون که او کند حاشا بی دلیل و بی مدرک


گرچه رد پای بوس مانده برلب مانی


بوسه های پنهانی ،ماندگار اصلاً نیست


می رود به در فوراً مثل بند تنبانی


آن که می دهد پنهان بوسه ای به تو ، حتماً


می دهد به شهلا هم بوسه های شیطانی


گر که روی لبهایش کنتوری شود منصوب


می رسد به صد بوسه در شب زمستانی


یک عدد از آن توست ، باقی اش نمی دانی


مال شهره ای باشد یا از آن تورانی؟


ساکنان قلب او یک نـَه بلکه بیش از صد


پول پیش لازم نیست می دهد به ارزانی


می رود طرف با تو سینما و کافی شاپ


می خورد ولی با او مخفیانه یک رانی


ول کن از همین امروز یار بی وفایی که


می دهد به این و آن بوسه های مجانی


گفت ساقی ای(مهدی) بی خیال مانی باش


کن عطا به ما امشب بوسه های پنهانی؟


آن چه را عوض دارد شکوه را مجالی نیست


می دهد اگر صد تا ، می دهم هزارانی


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 14:14 توسط مهدی تنها| |

سلام.اومدم فقط بگم من هنوز هستم و می

نویسم و فراموشتون نکردم.

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
-
داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
-
پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
-
بیچاره ،
-
پولات چقد بود ؟
-
حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
...
-
پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
-
داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
-
آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...
جوان شناختش ،
-
ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
-
آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
-
بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
-
چاقو خورده ...
-
برین کنار .. دس بهش نزنین ...
-
گداس؟
-
چه خونی ازش میره ...
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و ... بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود ... تاریک .
.........
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
-
یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 15:41 توسط مهدی تنها| |

سلام به همه.امروز براتون یه حکایت گذاشتم که باحاله.این حکایت رو از یه وبلاگ یا از یه سایتی

برداشتم که یادم نیست.اگه صاحابش اومد منو ببخشه.حکایت رو بخونین.


چشمانش پر بود از نگرانی و ترس ، لبانش می لرزید ، گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو ... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم، بغضش ترکید. قطره های درشت اشکش ، زلال و و بی پروا چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ...
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم ، گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید ، هق هق ، گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم، آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود، با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد، در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین ، ببین منم مامانمو گم کردم ، ولی گریه نمی کنم که ، الان با هم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم ، خب ؟
این را که گفتم ، دلم گرفت ، دلم عجیب گرفت. آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد ، عجیب دلش می گیرد. یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم. پدر بزرگ ، مادربزرگ، پدر ، مادر ، برادر ، خواهر ، عمو ، کودکی هایم ، همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم ، غرورم ، امیدم ، عشقم ، زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم ، اونقدر زیاااد ، ولی گریه نمی کنم که ، ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم ، دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم ، گریه می خواست. حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد. قطره های اشکش کوچکتر شد. احساس مشترک ، نزدیک ترمان کرد. دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم. گرمای دستش ، سردی دستانم را نوازش کرد. احساس مشترک ، یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود ، تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم ، آره قشنگم ، منم هم مامانمو ، هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم ، ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد ، سرش را تکان داد ، با دستم ، اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد ، دستم را کشیدم کنار ...
- گریه نکن دیگه ، خب ؟
- خب ...
زیبا بود ، چشمانش درشت و سیاه با لبانی عنابی و قلوه ای. لطیف بود ، لطیف و نو ، مثل تولد ، مثل گلبرگ های گل ارکیده. گیسوان آشفته و مشکی اش ، بلند و مجعد ...
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به ، چه اسم قشنگی ، چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود. او، دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش ، و پناهی را جسته بود برای آسودنش. امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ، و من ، نه بغضم را شکسته بودم ، که اگر می شکستم ، کار هردو تامان خراب میشد و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ، حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود ، می فرستادم به آسمان ! باید صبر می کردم
- خب ، کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر ، به آدم ها ، به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت ، همه چیز ترسناک بود از این پایین آدم ها ، انگار نه انگار ، می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند. بلند شدم و ایستادم. حالا ، خودم هم شده بودم درست ، عین آدم ها ...
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من ، محکم تر از او ، دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار ، سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم حالا همه چیزمان عین هم شده بود. نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا. هر دو مان انگار ، همین الان ، از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا ، ما هردوتامون فرشته ایم ، من فرشته گنده سبیلو ، توهم فرشته کوچولوی خوشگل. برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان ، لبخند زد. یک لبخند کوچک و زیر پوستی ، و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده.
قدم زدیم باهم ، قدم زدن مشترک ، همیشه برایم دوست داشتنیست ، آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او ، که دیگر محشر است ، حتی اگر حس مشترک ، گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ،
هدفمان یکی بود ، من ، پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ...
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید ، ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا ، جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم ، با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت ، بلند خندیدم ، و بعد خنده ام را کش دادم. آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد ، باید هی کشش بدهد ، هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه ، ولی خونه ما هم همین چیزا رو داره ... هم گربه سیاه ، هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش ...
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید ، یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک ، سارا ، دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر ، فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها ، همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون ، ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم ، الان واسه هردومون می خرم ، خب ؟
خندید
- خب ، ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو ، فارغ از حس مشترک تلخمان ، شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم. سارا شیرین زبانی می کرد ، انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات ، آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره ، همش مارو میبره شمال ، دریا ، بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش ، و لذتی که می چشیدم ، وصف ناشدنی بود. سارا هم مثل یک شوکولات شیرین ، روحم را تازه کرده بود. ساده ، صادق ، پر از شادی و شور و هیجان ، تازه ، شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور ، پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم ، عروسک بازی ، قایم موشک ، بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم. به همین سادگی. سارا یادش رفته بود ، گم کرده ای دارد ، و من هم یادم رفته بود ، گم کرده هایم. چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او ، دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش. نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم ، بلند ، و مثل من بی دلیل ، می خندید. خوش بودیم با هم ، قد هردومان انگار یکی شده بود ، او کمی بلند تر ، و من کمی کوتاهتر و سایه هامان هم ، همقد هم ، پشت سرمان ، قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد ، مثل نسیم ، مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد ، سارا را دیدم در آغوش مادرش !
سفت در آغوش هم ، هر دو گریان و شاد ، هر دو انگار همه دنیا در آغوششان است. مادر ، صورتش سرخ و خیس ، و سارا ، اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من. قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود. او گم کرده اش را یافته بود و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ ، گرفته بود ...
نمی دانم چرا ، ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش ، این آقاهه منو پیدا کرد ، تازه برام شکولات و آدامس خرید ، اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا ، روبروی من بود. خیس از اشک و نگرانی ،
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون ، به خدا داشتم دیونه میشدم ، فقط یه لحظه دستمو ول کرد ، همش تقصیر خودمه ، آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه ، سارا خیلی باهوشه ، خودش به این طرف اومد ، قدر دخترتونو بدونین ، یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای ، یه فرشته سبیلو ، خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا ، محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم ، سارا ، تشکر کردی از عمو ؟
سارا آمد جلو
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش ، آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم ، توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم
- نه عزیزم ، خودم تنهایی پیداش می کنم ، همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون ، خدانگهدار
- خواهش می کنم ، خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند ، سارا برایم دست تکان داد ، سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که ...
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه. کوچه ای که بعدش پسکوچه بود. یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد ، آدرسشو نگرفتم که. هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود ، دویدم. تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود ، نه او ، نه مادرش ، نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه. بغضم آرام و ساکت شکست. حلقه های دود سیگار ، اشک هایم را می برد به آسمان. سارا مادرش را پیدا کرده بود. و من ، گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم. گم کرده ای که برایم ، عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من ، انتهایی ندارد. باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان. خو گرفته ام به ، با خاطرات خوش بودن. گم کرده های من ، هیچ نشانه ای ندارند. حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم ، نزدیکشان نیست. من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام. کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و ، هیچوقت ، تمام نمی شوند. کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ، خودت هم می شوی ، جزو گم شده ها ...

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 23:28 توسط مهدی تنها| |

سلام به همه دوستان خوب خودم.همه تازه واردا همه کسایی که با این وبلاگ تبادل لینک کردن و نکردن.

ببخشید از بحث منحرف شدیم.

اومدم بهتون تبریک و تسلیت بگم.

تبریک برای عید سعید فرط و تسلیت برای شروع مدارس.البته به بچه خر خونا باید تبریک گفت.

اینقدر بدم میییییییییییییییییییییاااادددد از این خر خونا که میگن: آخ جون مدرسه ها شروع شد.مخصوصا بعضی از دختراااااا.واه واه.

بی خیال.امیدوارم سال جدید تحصیلی برای همه سالی خوب با نمره ها و قبولی های خوب پیش بره.

سرتون رو درد نمیارم.

امیدوارم همتون زر سایه امام مان به تحصیلتون ادامه بدین و از درس دل سرد نشین.

حتی اگه جایی خوردین زمین یا علی بگن و بلند شین.

به امید دیدار.

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 0:58 توسط مهدی تنها| |


بین هزاران دیروز و میلیونها فردا، فقط یه دونه امروزه. پس از دستش ندهیم

 

امام على (عليه السلام):

هر كس در خردسالى سئوال كند، در بزرگسالى پاسخ مى گويد

 

زمان استاد فراموشی است، مبادا شاگرد این استاد باشی

 

همیشه گریه نشانه ی ضعف نیست. گاهی نشانه ی یک بخشش است، گاهی یک فداکاری، گاهی یک ظلم و گاهی هم نمایانگر عظمت یک عشق

 

رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم):

كودك را نزن ، بلكه با او قهر كن ولى نه به مدت طولانى

 

 

دوست همه باش و معشوق یکى، مهرت را به همه هدیه کن و عشقت را به یکى

 

فراموش نکن قطاری که از ریل خارج شده، ممکن است آزاد باشد، اما راه به جایی نخواهد برد

 

 

امام صادق (عليه السلام):
نوجوانان را درياب زيرا كه آنان سريع تر به كارهاى خير روى مى آوردند

 

 

زندگی زنگ تفریح کوتاهیست! آماده باش که زنگ بعد حساب داریم

 

 

همگان بايد بدانند رويايي ترين لحظات، زمان غلبه سرخي غروب بر تلالو آبي آسمان است. بايد بدانند خون تا ابد سرخ باقي خواهد ماند ,ولي به محض ناپديدي آبي آسمان همه خوشحال مي شوند، چون لحظاتي بعد باران خواهد آمد

 

رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم):
حق فرزند بر پدر اين است كه مادر او را گرامى بدارد

 

فراموش نکن قطاری که از ریل خارج شده، ممکن است آزاد باشد، اما راه به جایی نخواهد برد



به این وبلاگ حتما سر بزنید این وبلاگ رو با یکی از دوستانم ساختیم خیلی بهتر از این وبلاگ خودمه

WWW.DJE1.BLOGFA.COM

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 15:12 توسط مهدی تنها| |


بین هزاران دیروز و میلیونها فردا، فقط یه دونه امروزه. پس از دستش ندهیم

 

امام على (عليه السلام):

هر كس در خردسالى سئوال كند، در بزرگسالى پاسخ مى گويد

 

زمان استاد فراموشی است، مبادا شاگرد این استاد باشی

 

همیشه گریه نشانه ی ضعف نیست. گاهی نشانه ی یک بخشش است، گاهی یک فداکاری، گاهی یک ظلم و گاهی هم نمایانگر عظمت یک عشق

 

رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم):

كودك را نزن ، بلكه با او قهر كن ولى نه به مدت طولانى

 

 

دوست همه باش و معشوق یکى، مهرت را به همه هدیه کن و عشقت را به یکى

 

فراموش نکن قطاری که از ریل خارج شده، ممکن است آزاد باشد، اما راه به جایی نخواهد برد

 

 

امام صادق (عليه السلام):
نوجوانان را درياب زيرا كه آنان سريع تر به كارهاى خير روى مى آوردند

 

 

زندگی زنگ تفریح کوتاهیست! آماده باش که زنگ بعد حساب داریم

 

 

همگان بايد بدانند رويايي ترين لحظات، زمان غلبه سرخي غروب بر تلالو آبي آسمان است. بايد بدانند خون تا ابد سرخ باقي خواهد ماند ,ولي به محض ناپديدي آبي آسمان همه خوشحال مي شوند، چون لحظاتي بعد باران خواهد آمد

 

رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم):
حق فرزند بر پدر اين است كه مادر او را گرامى بدارد

 

فراموش نکن قطاری که از ریل خارج شده، ممکن است آزاد باشد، اما راه به جایی نخواهد برد



به این وبلاگ حتما سر بزنید این وبلاگ رو با یکی از دوستانم ساختیم خیلی بهتر از این وبلاگ خودمه

WWW.DJE1.BLOGFA.COM

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 15:10 توسط مهدی تنها| |

سلام به همه دوستان عزیزم.امیدوارم حالتون خوب باشه.ببخشید وقت نمی کنم زیاد بیام نت دارم کلاسای تابستونی میرم نمی تونم زیاد بیام.

امروز اومدم که یه مطلبی بذارم تووووپ.خیلی جالبه حتما شماام که بخونید مثل من 4شاخ میمونید.

مطلب امروزم در مورد مثلث برمودا است.

حتما همش رو بخونید دوست دارم نظرتون رو در موردش بدونم.

در ادامه مطلب گذاشتم


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:10 توسط مهدی تنها| |

سلام به همه دوستان خوبم. امیدوارم حالتون خوب باشه و شاد و سر حال باشین. چند وقته اصلا حال آپ کردن ندارم این آپمم به عشق شما ها گذاشتم. تو این آپ امروز مشخصات کلی متولدین ماه های مختلف رو گذاشتم.فقط بگم که به ترتیب نیست باید دنبال یه ماه بگردین که فکر نکنم زیاد طول بکشه. راستی قبلا هم گفته بودم که یه وبلاگ دیگه ام هست که خودم روش کار میکنم به اونم سر بزنین ببینین قشنگه و مطالبش باحاله .

www.dardejavanan.blogfa.com

تو ادامه مطلبم مشخصات رو بخونید                                             


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 17:46 توسط مهدی تنها| |

سلام به همه.من اومدم.امیدوارم حال همتون خوبه خوبه خوب باشید و مثل صاایران هر روزتون بهتر از دیرزتون باشه.

قرض از مزاحمت این بود که بیام بگم که لامروز آپ جالبی کردم.قسمتیش حقایقی تلخ در مورد مردانه و بقیه شم باحاله.

لطفا وارد ادامه مطلب شده و مطالب را بنگرید.

دوستون دارم.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 21:47 توسط مهدی تنها| |

سلام.اول باید بگم که من به هیچ وبلاگی به قصد و نظری سر نمی زدم.بعضیا فکرای بد بد کردن.

راستی من اصلا واسه این چیزا نیومدم.اومدم حالتون رو بپرسم برم.

راستی یه چیز جالب اینه که چشمک چند وقته نمیاد.منم نمی تونم برم تو وبش.اگه کسی ازش خبر داره بهم بگه.

از بقیه ام که نمیان تو وبم ممنونم که فراموشم کردن.

مثلا:امیر حسین.سپیده.شاینا.آزاده.و...

بازم میام.بای

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 12:26 توسط مهدی تنها| |

سلام به همه.خوبین؟چه خبر؟ امیدوارم همیشه مثل الان خوش وخرم باشید.

بچه ها اگه یه چند تا پست پایین تر رو بخونین می بینین که اونجا ام یه مطلب تولدم مبارک هست.

اگه ام یادتون باشه من گفته بودم که هم قمری تولد میگیرم هم شمسی.

بله من تولدم ۱۷ بهمن دقیقا مصادف با نیمه شعبان یعنی تولد امام زمانه.

حیفم اومد بهتون نگم.بچه ها اگه دیدید بیرون تو روز نیمه شعبان شیرینی و میوه ای میدن تا جا دارین بخورین همش به خاطر تولد منه گفتم این همه پخش کنن که همه حال کنن.

تا آپ بعدی بای

راستی یادم رفت بگم که:از کسایی که میان ممنونم من نمی تونم بهشون سر بزنم.

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 19:52 توسط مهدی تنها| |

 

سلام به همه دوستان عزیز.امیدوارم حالتون خوب باشه.

راستی یه مشکلی برام پیش اومده که نمی تونم بیام و بهتون خبر بدم که آپ کردم هرکی اومد بره به بقیه ام خبر بده.دستتون درد نکنه.

راستی دیدم که وبلاگم یه جورایی خیلی علمی شده گفتم چند تا عکس آپ کنم.

امروزم به خاطر همین چند تا عکس غمگین آپ میکنم تا شما هم در غم من شریک باشین.

تو ادامه مطلب گذاشتم.

راستی دارم تو یه وبلاگ دیگه ام کار می کنم که جالبه.خواستید به اینم سر بزنید.

www.m-montazeran12.blogfa.com


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 19:43 توسط مهدی تنها| |

سلام به همه دوستان گل خودم.اول باید از کسایی که میان نظر میذارن تشکر کنم . بگم که ببخشید که اگه نمیتونم به بعضیاتون سر بزنم.آخه من با سرعت پایین میام و بعضی از وبلاگای شما خیلی سنگینه باز نمیشه.به هر حال ببخشید....

اول باید بازگشت فرانک جان را به عرصه وبلاگ نویسی تبریک بگم.آخه ایشان میخواست بره که با اسرار دوستان بازگشت.البته دلایلی داشت که حالا بماند....

امروز می خوام یه آپی بکنم که یه کم جالبه.البته به پای او چیستانه نمیرسه.ولی خوب باحاله.امیدوارم با این نوع آپایی که میکنم از وبلاگم دل زده نشین.می خوام ببینم این تریپی چطور میشه.

امروز آپم اینه که:

اگه شما جزء انسانهای اولیه بودید چی اختراع میکردید؟یا اصلا چیزی میتونستید اختراع کنید یا نه؟البته بگم که با همون تفکر انسانهای اولیه.

لطفا در قسمت نظرات فقط جواب مربوط به سوال رو بگید.بهترین جواب انتخاب میشه و تو وبلاگم گذاشته میشه.

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 1:37 توسط مهدی تنها| |

واقعا باور نمی کردم که هیچکی نتونه این چیستان رو جواب بده.واقعا جواب

ساده ای داشت.من نمی دونم شما ها چه جوری تا این جا تونستین درس بخونین.

 

جواب اینه:

یه روز که ملت بلند میشن میبینن که آفتاب از همیشه سوزان تره و همه

چی داره تقریبا می سوزه.آخه خدا خورشید و ماه و یه جوری قرار داده که

اگه یک هزارمه هزارمه هزارمه میلیمتر به زمین نزدیک بشه همه چی می

سوزه.واسه همین ملت که بلند شدن دیدن همه چی اینجوریه همه فهمیدن

کل کره زمین بزرگ شده.

یه نکته انحرافی که داشت اون کره زمینه که گفتم کل کره زمین که اکثر

شما سرسرس رد شدین.

دیدین که نه سر کاری بود نه الکی.اگه هم کسی سوالی در موردش داشت

 بپرسه من حاضرم به همه شما جواب بدم.تا آپ بعد بای

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 22:52 توسط مهدی تنها| |

سلام به همه دوستان گل و گلاب و خوشگل و سمبل خودم.

ببخشید چند وقتی نبودم آخه چند روزی رفته بودیم شمال قبلشم که کامپیوترم ویروسی شده بود و قتی روشن میکردم سه دقیقه بعد خود به خود خاموش می شد.

امروز می خوام براتون یه چیستان بگم که یکی از دانشمندا بعد از گفتنش فوت کرد و دانشمندای دیگه بعد اتز ۷-۸ سال جواب رو پیدا کردن.می خوام ببینم شما می تونید جواب بدین یانه.

چیستان اینه که:

یه روز مردم که از خواب بلند میشن میبینن همه چی چند متر بزرگ تر شده.همه چی.خودشون.مسواکشون.مجسمه رو تاقچه.فرش زیر پاشن و خلاصه کل کره زمین. مردم از کجا می فهمن که همه چی بزرگ شده؟

لطفا در نظرات اول فکر کنید بعد در قسمت نظرات جواب بدین.جایزه توپی داره.فکر کنید.

تو نظر سنجی هم شرکت کنید.حتما.کمی پایین تر سمت چپ یه نظر سنجی هست.شرکت کنید.

خوب حالا برید رو جواب فکر کنید.

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 14:40 توسط مهدی تنها| |

 سلام به همه دوستان گل خودم.امروز یا بهتر بگم امشب می خوام جواب مسابقه رو بدم.همونطور که بعضی از دوستان حدس زدند من از سمت چپ چهارمی هستم.یعنی تنها کسی که دارهخ واضح می خنده و عینک رو چشمش هست.

کسایی که جوا ب رو درست دادن عبارتند از:

فرانک.داش امیرحسین.

این دونفر جواب رو درست دادن.اگر این دونفر به وبلاگ مراجعه کردن در قسمت نظرات خواسته خودشون رو بگن تا آپ بعدیم برای اونا و به سفارش اونا باشه.آخه این جایزشونه.

 

 r30x45w5uqay60fhmd9.jpg

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 16:48 توسط مهدی تنها| |

سلام به همه دوستای گل و خوبه خودم.الان باید به خودتون افتخار کنید که تو یه وبلاگی هستین که صاحابش یه بچه زرنگه.

من بالاخره کارنامم رو گرفتم.معدلم شد ۳۳/۱۸ و معدل کلم شد۸۶ /۱۷ .

به خاط همین خیلی شارژم و میخوام شما رو هم شارژ کنم.

این چند تا جکم از طرف من واسه شیرینی برای شما.

امیدوارم زیاد مسخره نباشن.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 16:6 توسط مهدی تنها| |

اگه دوست داشتید نظر یا پاسخ خود را نسبت به این مطلب در قسمت نظرات بگذارید.یکی از بهترین نظرات گلچین خواهد شد و در قسمت پایین همین مطلب نوشته خواهد شد.

ممنون.

تنها نظر و بهترین نظر برای بلاگر چشمک می باشد که از ایشون به خاطر اینکه به ما احترام گذاشتاند و نظر خودشون رو گفتند ممنونیم.امیدواریم در آینده افراد بیشتری در مورد اصل مطلب نظر بگذارند.

نظر ایشان را می خوانیم:

راستش در مورد این چیزی که گذاشتی
باید بگم اولا
همه ماکه تو تلفن همراهمون چیزای بدی نداریم.
حالا از sms بگیر تا عکس و ......
پس این در مورد همه صادق نیست.
بعدشم
ماها هیچ کدوم بنده ی بی عیب که نیستیم
هممون خواسته  یا ناخواسته گناه میکنیم
ولی اینها ملاک نیست
البته اینم میدونم که کسی که به خدا و اهل بیت اعتقاد داره باید تو ظاهرشم کمی نشون بده.و یه سری چیزارو رعایت کنه...اما.........
چیزی که من تو این مدت بهش رسیدم
این بود که
هیچ وقت از روی ظاهر ادما قضاوت نکنم
چه بسا ادم هایی هستند که به ظاهر ممکنه ادم بد و خلافی نشون بده
ولی دلش پاک باشه
اگر همیشه به این فکر کنیم که ادمایی که اطرافمون هستند
از ما بهترند هیچ وقت به خودمون مغرور نمیشیم
چرا اینو میگم
چون ممکنه خیلی از این به قول ما ادم بدا
خوبی هاشون پنهان باشه
و بدی هاشون اشکار
ولی ماها چی؟خوبی هامون اشکاره و بدی هامون پنهان
بیاییم یه کم به قلبمون رجوع کنیم
خیلی از ادم ها ممکنه حتی بدتریم چیزارو توی تلفن یا هرچیز دیگه ای داشته باشند
ولی یه قلب پاکی دارند که هیچ جا نمیشه پیدا کرد
من خیلی از ادمای مذهبی رو دیدم که به ظاهر بنده ی خوب و با خدایی هستند
و این چیزای بد رو تو گوشیشون ندارن
ولی اونجور یکه باید ایمان ندارند و قلبشون پاک نیست
ولی برعکس خیلی از ادمای به ظاهر خلاف و غلط انداز رو هم دیدم که با اینکه ممکنه هزارتا کارم بکنن و ظار درستی نداشته باشند
ولی یه قلب پاک دارند و یه ایمان به خدا که ادم میمونه واقعا...
متاسفانه همه چی زندگی ما شده ظاهر
خوبه که به جای حرف اول خودمون عمل کنیم بعد به بقیه بگیم..
ای کاش یه کم به قلبامون رجوع کنیم
اون وقت خیلی قشنگتر میتونیم زندگی کنیم
این دل ادماست که مهمه..همین.........

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 14:42 توسط مهدی تنها| |

با سلام به همه دوستان.اول بگم که بعد از چند وقت دارم از تو خونه آپ می کنم.خبر دوم اینکه از این به بعد هر روز تو نتم و از تو نت بیرون نمیام.(البته این حرف  اغراق داشت)

دریت که خیلی از دوستان ما را فراموش کردند ولی من نا امید نمی شم به قول چشمک که گفت (برای دل خودت بنویس نه برای نظرات دیگران).این هرف این دوست عزیز باعث شد که دیگه زاد به دنبال زیاد کردن نضراتم نباشن.

منتظر آپ های بسیار جالب من باشین.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 20:53 توسط مهدی تنها| |

امروز من با کلی بهانه.ببخشید سلام.

من امروز با کلی بهانه بابام و مامانم و پیشوندم که بیام بهتون سر بزنم ولی دیدم همتون من و فراموش کردید واقعا ممنونم که از ۷ نظر به ۱ نظر صقوط کردم.

از همتون دلگیرم.

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 16:53 توسط مهدی تنها| |

سلام به همه دوستای خوب خودم.

امیدوارم دنیا به کامتون باشه

امروز اومدم که به همتون ایام فاطمیه رو تسلیت بگم.

البته امروز به رایتی ایام فاطمیه است.

یه ایام فاطمیه دیگه تو خرداده.

به همین مناسبت شعادت چند تا عکس مذهبی آژ کردم امیدوارم خوشتون بیاد.

تنهام نذارین.

دوستون دارم/خیلی زیاد


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:57 توسط مهدی تنها| |

سلام به همه امروز تو ادامه مطلب برای اینکه چشمک جان پدر بزرگ خودش رو حدود سه

 هفته است از دست داغده یه چند تا اسمس نسبتا غمگین آپ کردم شاید ما رو تو غمش

شریک بدونه.می دونم دیر به یاد افتادم ولی اگه بدونین من دیگه خونه اینترنت ندارم واسه

همین هفته ای یه بار از کافی آپ می کنم واسه همین دیر شد.امیدوارم چشمک جان این دیر

 شدن و ببخشه.

 

تو ادامه مطلب گذاشتم.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:27 توسط مهدی تنها| |

سلام به همه دوستای گل خودم.

ببخشید اینقدر دیر دیر میام آخه خونه دیگه اینترنت ندارم.بابام کلا سیم و کند و برد.ولی من به عشق شما هر هفته میام کافی برای آپ کردن.

عزیزان دوست داشتین به این وب مذهبیم برین زیر نظر خودم فعاله

www.m-montazeran12.blogfa.com

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:58 توسط مهدی تنها| |

salam be hame dostam.bebakhshid ke dige nemiyam to net.akhe

saram kheyli shologhe.az ye taraf darsam az ye tarafam karaye

digam.

emroz khareji minevisam chon camputeram farsish nasb nist

.

EMRPZ BARATON JOK APIDAM TO EDAME MATLAB

.

OMIDVARAM KHOSHETON BIYAD



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:13 توسط مهدی تنها| |

سلام دوستان عزیز.

ببخشید اینقدر دیر به دیر میام.الانم قاچاقی تو نتم.آخه امتحانام شروع شده بابام ممنوع کرده.

بازم میام.

منو فراموش نکنید.

راستی یکی از دوستانم یکی از عزیزاش رو از دست داده و الان وضع روحی خوبی نداره.

برای سلامتی خودش صلوات،برای شادی روح عزیزش یک فاتحه اگه خواستید بفرستید.ممنون

منو فراوش نکنید

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 13:10 توسط مهدی تنها| |

سلام به تمامی برو بچ وبلاگ خنده.ممنون که تا حالا تو این وبلاگ اومدین و

اون و با نظراتتون حمایت کردین.امیدوارم این حظور شما کم رنگ

نشه.بگریم

امروز براتون چند تا جک با حال در حد بندسلیگا که نه،در حد المپیکم که

نه،در حد لیگ برتر ایرانم که نه ، در حد تیم ملی گذاشتم (به شرطی که

مربیش قطبی باشه).


امیدوارم از این جکای تکراری و مال 200 سال پیش خوشتون بیاد.


لطفا وارد ادامه مطلب بشین تا جک ها رو ببینین


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 17:41 توسط مهدی تنها| |

سلام به همه.

این بلگفا ام قاطی کرده هاااااااااااااااااااااااااااا.

می خواستم چند تا عکس از حسین تهی آپنم نمی شد.

هی می گفت:امکان درج چنین پستی به دلیل محتوای آن وجود ندارد.

مگه محتواش چی بود؟

ببخشید  که قاطی کردم.فعلا خدا حافظ تا وقتی که یه چیزی واسه آپ فردام پیدا کنم.

by ta hi

نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 1:21 توسط مهدی تنها| |

سلام به همه.ببخشید که اینقدر دیر آپ کردم.و خیلی خیلی ممنونم که با نظراتتون

خوشحالم کردید.امروز می خوام اگه بشه چند تا جک آپ کنم آخه چند ماهه که عکس آپ می    

کنم امروز می خوام جک آپ کنم ولی قبل از همه این کارا باید بگم که :


عیدتون مبارک



و حالا بریم سراغ اصل مطلب تو ادامه مطلب چند تا جک مسخره 
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 10:56 توسط مهدی تنها| |

http://i4.tinypic.com/zx7lzk.jpg
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 13:41 توسط مهدی تنها|


:قالبساز: :بهاربیست: